حضرنامه

 

 

 

 

رسول نفیسی

 

 

 

 


 


      آب كه از پُله  (راه آب) وارد باغ می شد دورادور دیوارهای گلی صدساله می گشت، درختهای آلبالو، انار، و زردآلو و آلو بخارا را سیراب می كرد، از كنار باغچه مستطیلی كه در آن خیار و تره و پیازچه و نرگس كاشته بودند رد می شد، از كنار پله های آجری قرمز صد ساله رد می شد، درخت نارون كهن و سروها را سیراب می كرد و همیشه چند برگی باخود می برد، و سپس در سیر بی انتهای خود از زیر درخت بید مجنون می گذشت تا آیینه دار جمال محزون درخت دیوانه باشد. در ضلع شرقی، ایوان آجر فرش وسیع را سقفی با نقوش گل زرد وگچ از دمای خورشید  محفوظ نگاه می داشت، و در انتهای ایوان سه اتاق همیشه دربسته مقر زنان بود كه گاه در یكی باز می شد و ضیغم خورش و میوه بر دست از آن خارج می شد و در را با پای چپ از پشت می بست.

      در ته جوی آب ریگها و لشمه (جلبك) تدریجاً جمع شده و آب جویبار در تداوم ابدی خود بر لشمه های خوابیده بر ریگ موجهای كوچك زمزمه وار می انداخت. گاهی ماهیكی بشتابی نالازم از میان لشمه ها می گذشت و یا قورباغكی از سر كنجكاوی به جهان تازه خارج از آب خود می نگریست.  در عدل ظهر كه همه چیز بی سایه می شد آب جویبار تنها به اعتبار چند برگی كه با خود می برد دیده می شد. گاه گنجشكی از فراز نارون كهن به كنار آب می جست، با دو جست كوتاه جمیع جهات را مواظبت می كرد و سپس بر آب نوك می زد. سه سبوی دهشیری از گل زرد كه به روزگاران رنگ باخته و سبز و كبود شده بود در كنارآب خنك می شد و بطری دستمال پیچیده آقای خاكپور حضوری شبانه در كنار سبوها می یافت.

      حاج حسام، سید آقا، مظفرآقا (و دستیار او در «دوده» سید محمد چین چین) و حاج رضا و آقا شمس الدین قرار دوده راگذاشته و توسط رانندهٌ اتوبوس آباده (كه از فراغه می گذشت) به خاكپور پیغام داده بودند كه روز جمعه می آیند و ماشین آباده، طبق معمول، پیغام را نرسانده بود، و آنها هم طبق معمول آمده بودند. ضیغم از همین كار ابرقوییها بیشتر از همه چیز دلخور بود. نه تنها آنها یك دسته مفتخور بودند، بلكه رسیدنشان نیز ملخ وار و بی خبر بود. خاكپور اشاره كرد كه ضیغم بره بكشد،  تا مسافرها  گرد راه از لباس بتكانند گوسفند پوست كنده وارونه از درخت زردآلو آویزان بود و مگس همه جا را پر كرده بود.

      «چند نفر می آیند؟».

      «میزآقاعلی و چند تا بچه ها».

خاكپور فهمید كه لااقل پانزده نفر دیگر در راه هستند. عطر شبانگاهی  شاه پسند و اطلسی كه در اضلاع ایوان كاشته بودند هنوز در فضا معلق بود و شمیم درخت انجیر كهن بوی نرینه ای در فضا می پراكند.

      ضیغم و خاكپور هر دو بلند و كشیده قد بودند و زلفان پرپشت كه از وسط دو فاق می شد و چشمان درشت نشان می داد كه آنان از نژادی مشتركند. خاكپور كم حرف بود، و از او كم حرف تر ضیغم كه با اشارات خان آشنا بود، همان طور كه پدران او بودند و در میان آنان نوعی خویشاوندی بی پیوند برقرار بود كه درآن رابطه ضیغم ها كهتر بودند. موقع شكار ضیغم تفنگ به دوش و توله به دست در پشت خان حركت می كرد، و موقع میهمانی ضیغم میهمانها را هر یك به فراخور نسب و نیز نزدیكی با خاكپور پذیرایی می كرد. ضیغم در حد خود نمی دید كه از خان خورده بگیرد، ولی از این كه ابرقوییهای مفتخور مال او را  می خوردند دلخور بود و بروی خودش نمی آورد. هر چند اصلاحات ارضی به خاكپور لطمه ای نزده بود (چون رعیتها به دلخواه خود همان روابط قدیم را ادامه داده بودند)  ضیغم می دانست كه این سرسپردگی به همین نسل تمام می شود و نسل بعد به خاك سیاه می نشیند. ضیغم هنوز به سبك قدیم لبهٌ كلاه ناصرخانی خود را از جلو كج می كرد كه علامت خانی است و در جیبش دستمال سفید تمیز  داشت و موقع راه رفتن به سبك ایلاتیها شلوارش را توی جوراب می كرد و چوبدست به دست می گرفت. ولی ضیغم در كوه ضیغم تمام و كمال می شد.  در آن جا، در حالی كه ضیغم قطار فشنگ چپ و راست حمایل كرده بود و تفنگ «موزر» خان را كه پدرانش از چكسلواكی خریده بودند بر دست داشت با چنان هیبتی می رفت كه ارتباطی با این ضیغم كه كفشهایش را كنده و با جوراب روی سفره راه می رفت و بشقاب می چید نداشت. در كوه خون پدران یاغی ضیغم در او می جوشید و با نفرت و تحقیر به شهر فكر می كرد و آرزو می كرد كه هیچ وقت به فراغه بر نگردد. ده نسل پیش از این، جدّ ضیغم با حالتی مشابه در جنگ قندهار در كنار جد خاكپور در ركاب نادرشاه جنگیده بودند و دمار از از روزگار افغانهای یاغی درآورده بودند.

      حدود یك ساعت بعدگوش ضیغم تیز شد. صدای اتوبوس سید آقا بود و این علامت خوبی نبود،  چون او می دانست كه  تمام مفتخورهای ابرقو در حركتنند. اتوبوس از كوچه باغهای تنگ گذشت. شاخهٌ انارها كه از دیوار بیرون زده بود اتوبوس را سائید، بر لب جویها گل به هوا پراكنده شد و رعیتها از خاك نرمی كه در فضا آكنده می شد خاك آلود شدند، و سرانجام اتوبوس دم باغ خاكپور ایستاد. خود سید آقا، شكم جلو داده و قلیون به دست پیاده شد و صورت را در آب جوی صفا داد. شانزده مسافر دیگر پیاده شدند و هر یك به كنار آب رفته و صورت صفا دادند. ضیغم در را باز كرد و خودش برگشت.

      حكم بازها رسیده و نرسیده مشغول بازی شدند. تریاكیها قبلاً مشغول بودند. بچه هایی كه با پدرها آمده بودند جزو ابواب جمعی به حساب نمی آمدند  و در آن جا عزیزتر بودند و دوده تنها جایی بود كه پدرانشان با آنها به مهربانی صحبت می كردند.  حاج رضا بعد از برادرش كه اكنون مرحوم شده بود، استاد سخنوری بود و چنان از مسائل صحبت می كرد كه بچه ها هم با حال جذبه به او گوش می دادند. او جهاندیده بود و ایران را خیلی گشته بود، و از همه مهمتر به یزد وارد بود. مظفرآقا در حضور او تمام كلماتش را تایید می كرد تا از ایوان پا بیرون بگذارد و او بگوید «به خدا قسم تا امروز یك كلمه راست از دهن این مرد نشنیده ام!». مظفرآقا به حاجی احترام داشت، و گرنه وقتی پشت دیگران حرف می زد برایشان آباء و اجدادی باقی نمی گذاشت و به همین لحاظ در دوده همگان سعی می كردند كه در كنار او باشند تا از گزند زبان او محفوظ بمانند.

***

      میز علی آقا، دانشجوی دانشگاه پهلوی، از راه نرسیده خود را به دوده رسانیده بود. اواحساس وظیفه می كرد كه همشهریها را كه «فرسنگها ازقافلهٌ تمدن دور بودند» ارشادكند و به مسائل روز آشنا، و همیشه از عدم علاقهٌ آنها متأثر بود. اخیراً حسام آقا و مرتضی و چند نفر دیگر وارد بحث می شدند. «مستر لانگ، می گفت در امریكا پول دارد از رواج می افتد. یك نوع شناسنامهٌ اعتباری پلاستیكی درست كرده اند كه مردم با آن خرید می كنند و مردم سر ماه پولش را می پردازند. امریكا مملكت اعتماد است، و به همین لحاظ ما كه مردم دغل و دروغ هستیم هیچ وقت به آنها نمی رسیم. اگر در این جا بود فرداش صد رقم كارت تقلبی صادر می شد.»

       مظّفر آقا كه مرتب میرزاعلی آقا را به چای خوردن به جای حرف زدن دعوت می كرد گفت:

      «باید پول هم در حساب داشته باشی یا معامله صلواتی است؟»

      «وقتی كه اعتبارت درست باشد لازم نیست پول در حسابت باشد.»

      حاج رضا كه با محاسبهٌ دقیق انقلاب كوبا و شكر خریدن پولدار شده بود  هشدارانه به میزعلی آقا گفت:

      «این شناسنامهٌ اعتباری كه می گویی بدترین كلك است. حقه است برای مقروض كردن مشتری. مثل این می ماند كه حقوق آخر ماه كارمند را از قبل بخری. فقط امریكاییهای خر گول چنین كلك هایی را می خورند».

      «امریكایی ها خرند یا ما؟ ماكه سوزن جوال دوز هم وارد می كنیم. ایرانی مگر چی می سازد؟ شیره از سوختهٌ تریاك را خوب بلدیم بسازیم، تا روح الاجنه درست كنیم و بكشیم و یاد رستم و اسفندیار بیفتیم.»

      گروه تریاكیها اصلاً از این حرف خوششان نیامد و مظفرآقا كه آن وقت هنوز تریاكی نبود از این كه به مفاخر كشور حمله شده است ناراحت شد و گفت مفاخر ملی را نباید واردبحث كرد. ولی میزعلی آقا یقهٌ مفاخر را چسبیده بود. مظفرآقا به بهانه آبكش كردن برنج از ایوان دور شد و به سید محمد چین چین اشاره كرد كه «یكی از صدتا حرفهای این مادر... بنا بنیاد ندارد. همه را از خودش در می آورد!»

      آقا مرتضی كه دانشجوی دانشگاه اصفهان بود وارد بحث شد:

      «تمام دنیا را خراب كردند امریكا را ساختند. امریكا توی خودش هم همه را چاپیده. طبقهٌ كارگر امریكا بدبخت است. این همه پرتقال در امریكاست كه می ریزند توی دریا ولی...»

      كسمایی كه تا به حال به امورات دوده می رسید، و سابقهٌ كارگری شركت نفت داشت وقت را مناسب دید:

      «وقتی كه طبقه كارگر وارد مبارزه شود آن وقت معلوم می شود كی كارت اعتباری می گیرد...»

      حاج رضا همیشه شاهین عدل ترازو بود، و از حرف مفت خوشش نمی آمد. در حالی كه قلیان تازه چاق كرده می كشید گفت:

      «یعنی می فرمایید ایران هم می توانسته امریكا شود ولی لطف كرده و نشده؟ یعنی می فرمایید سرزمین افریقا كمتر از امریكاست برای كشاورزی و كار و كسب؟ ولی نگاه كنید به این كاكاسیاها، هنوز هم كه هنوز است دارند همدیگر را می خورند.»

      این حرف به كلی به شئونات آقا مرتضی برخورد. آقا مرتضی، دانشجوی دانشگاه اصفهان، دائماً بین كمونیزم و اسلام انقلابی در نوسان بود و این بود كه نمی شد هیچ وقت به طور قطع و یقین گفت كه اكنون كدام یكی است. ولی این حرف حاج رضا به هر دو جنبهٌ آقامرتضی بر می خورد و از اظهار عقیدهٌ آقا مرتضی بر می آمد كه كمونیزمش برگشته است:

      «ولی حاجی شما بورژوا هستی. بورژوای تجاری. و این طبقه انگل جامعه است، و شما حق دارید كه طرفدار امریكا باشید و ضد خلقهای افریقا.  اگر خلقها تكلیف خودشان را روشن كنند تكلیف من و شما هم روشن می شود. استعمار و استثمار و استحمار...»

      حوصلهٌ مظفرآقا كه داشت باسلیقه گوشت برهٌ تازه كشته شده را به سیخ می كشید و در كنار هر تكه ای حلقه ای پیاز می گذاشت سر رفت. به طرف میرزا علی برگشت و گفت:

      «پسر حاجی حرفی بهتر از این نداشتی شروع كنی؟ دیدی دوده را خراب كردی؟ آخه این مزخرفات چیه؟ از حاجی فردی معتبرتر و درست كار تر پیدا می شد؟ پسر جلیل آقا چه مزخرفاتی  به هم می بافه؟»

      «من كه كاری به كاراین حرفا ندارم. من منظورم امریكا بود كه از همه جای جهان جلوتر است، ولی در ابرقو ما معتقدیم كه همه چیز از ایران شروع شده  در حالی كه مستر لانگ می گوید ایرانیها چیزی نبوده اند و از یونانیها هم شكست خورده اند، حال آن كه یونانیها خیلی كمتر از ایرانیها بوده اند.»

      مظفرآقابا تلخی و شماتت میزعلی آقا را نگاه كرد:

      «مستر لانك به ... خندید كه گه زیادی خورد، مرتیكه ... نشور.»

      آقا شمس المعالی كه داشت درختهای باغ را بررسی می كرد و تازه برگشته بود سعی كرد مثل معمول میانه را بگیرد:

      «حالا بر فرض دو هزارو پانصد سال پیش یك خری یك خر دیگری را شكست داده، این چه ربطی به وضعیت امروز ما داره؟»

      «من هم منظور حرفم همین است. من منظورم پیشرفت است كه در امریكاست، باید زبانشان را  و فرهنگ و رسومشان را یاد بگیریم. باید رقص یاد بگیریم. باید دهاتیها راوادار كنیم موسیقی جاز گوش بدهند...»

      آقا مظفر معلم مدرسه ابتدایی بود، و اگر هم به ایرانیت اعتقادی نداشت، در اثر سالها درس دادن مفاخر ملی كم كم این قضایا در ذهنش ریشه های عمیق بهم زده بود، به نحوی كه خودش هم از عمق آنها بی اطلاع بود، و تعجب می كرد كه چرا این قدر از حرف میزعلی آقا ناراحت می شود. مظفرآقا به عادت معهود به طرف سید محمد چین چین برگشت و آرام گفت:

      «نگفتم؟  نگفتم كار  این آقا خراب است؟ بفرما! حالا دارد از رقاصی دفاع می كند! همین یك كارمان باقی است كه برویم تمرین دانس!»

      آقا مرتضی، مثل این كه یك دفعه اسلامیتش دوباره بروز كرده باشد برگشت و با غضب گفت:

      «باید خودسازی كرد. باید خود درون خود را جست و شناخت. باید برگشت به خود، به سنتها و به مقدسات مردم. می خواهید به این فراغه ایها تمرین دانس بدهید؟ مثل قضیهٌ توده ایهاست توی زندان كه صفحهٌ تانگو می گذاشتند و با هم می رقصیدند و زندانیهای عادی فكر می كردند همه آنها اینكاره اند!

      چای بیدمشك در كنار منقل فروزان عطرش را به فضا می داد و با بوی پلوی دم شده با روغن كرمانشاهی و تریاك بیدوخویدی تركیب عجیبی ایجاد می كرد. ضیغم یك گیرهٌ انجیر و انگور كنار منقل گذاشت كه جای امن تری بود. تریاكیها از میوه تازه احتراز می كردند چون معتقد بودند كه خماری آور است.  خوراك تریاكیها چای بود و شیرینی یزدی و دیگران هم حدود و حرمت آنها را نگه می داشتند. حاجی رضا كه اسباب صورت درشت و متشخص داشت و تبسمی چهرهٌ وسیع او را دلپذیر می كرد گفت:

      «خودكفایی از قدیم مرسوم بود. مردم به آن چه خودشان داشتند اكتفا می كردند. در دورهٌ صمصام بود كه كاسه رویی (روحی) باب شد. ولی صمصام اجازه نداد كه كاسه رویی (روحی) وارد ابرقو شود. می گفت اگر مردم كاسه رویی (روحی) بخرند تكلیف زن و بچه مسگر چه می شود؟»

      میز علی آقا با قاطعیت بیش از پیش وارد بحث شد و گفت:

«حاجی، سیصد سال عقبیم، چطور است سیصد سال دیگر هم همین جا بمانیم؟ آدم به كره ماه رسیده و ما هنوز به یزد جاده شوسه نداریم...»

      مظفرآقا كه تازه از چای دم كردن برگشته بود و مشغول تهیه كردن مقدمات سالاد شیرازی بود توی حرف میزعلی آقا پرید:

      «به یزد كه الهی شكر جاده نداریم! الهی راه آباده هم بند بیاید تا از شر این خنكها راحت شویم!»

      آقا مرتضی: «اگر به حرف لنین در مورد سنتها دقت كنیم....»

      میزعلی آقا: «سنت خوب و بد را باید كی تعیین كند؟ مگردر امریكا...»

      مظفرآقا بازآتشی شد:

      «آقا مگر این مملكت دیوار سگ شاش است؟ چرا هر چه بدی است به این جا نسبت می دهید بعد می روید از روس و انگلیس شاهد و مثال می آورید؟ من خودم این سربازهای گشنهٌ روسی را دیدم كه تفنگشان را می دادند برای نیم من آرد جو... اسمال خان كه همیشه در دوده ها عضو نامریی بود و از صبح عرق خوردن را شروع می كرد اولین و آخرین جمله اش را گفت:

      «همه اش زیر سر این پهلوی بی پدر و مادر است. از روزی كه پهلوی  سر كار آمد تا امروز یك قانون نگذشت كه به نفع من باشد. سر جنگ دارد با من این پدرسوخته! اینها نگاه می كنند ببینند كجای مملكت یك آدم مالداری ست تا بروند از چنگش درآورند و پدرش را بسوزانند.»

      سید آقا كه متخصص طاس كباب درست كردن بود و داشت گوشت و پیازها را با سلیقه سرخ می كرد رو به اسمال خان كرد و گفت:

      «من خدمت شما عارضم كه وضع مملكت را چارتا دانشجو نه می فهمند و نه می توانند درست كنند. جلوی این دانشگاه پهلوی رد شوید ببینید دختر و پسر را می شود تشخیص داد؟ من دستم در كاراست. من زوار ابرقویی را قدیم سالی یك بار به امام رضا می بردم. امسال فقط تا امروز هفت كش مسافر مشهد برده ام! رعیت وضعش بهتر شده ولی وضع اسمال خان خرا ب شده! پسر حاجی كه از دبیرستان درآمده رفته بغل دخترها توی دانشگاه پهلوی از كجا فهمیده است كه مملكت چه وضعیتی دارد؟»

      حكم بازها مشغول بازی بودند و كاری به بحث نداشتند. تریاكیها هم جزو بحث بودند و نبودند. عرق خورها منتظر بودند كه آفتاب از سر درختها بپرد تا اولین استكان عرق آتشین  را ازگلو سرازیر كنند. آقا مرتضی داشت می گفت كه یك كتاب خوب نمی گذارند چاپ شود، مظفرآفا می گفت كتاب خوب و بد ندارد، گوشت بره و تریاك خوب می خواهیم كه  وفور است. آقا مرتضی می گفت تریاك برای داغان كردن توده هاست، مظفرآقا می گفت توده ها كه دستشان به تریاك نمی رسد تا كله شان داغون شود یا نشود، و از این حرفها، كه اسفندیارخان با جیپ از راه رسید. همراه با اسفندیارخان، میرزا صالح بود. نه هیچ وقت كسی اسفندیار خان را در باغ خاكپور دیده بود و نه میرزا صالح را و نه آن دو را با هم. میهمانها مثل این كه به اجنه نگاه كنند آن دو را برانداز می كردند. ضیغم جلو پرید و مراتب تعارف به جا آورد. ضیغم می دانست كه اسفندیارخان از تبار خوانین بلوچ است و حسابش را از بقیه جدا می كرد. ولی اسفندیارخان و خاكپور هیچ وقت دوستی ای نداشتند، و شاید بعضاً به این لحاظ بود كه هیچ كدام دیگری را به اصالت قبول نداشت. اسفندیار خان لباس شكاری می پوشید و از زمانی كه توده ایها قصد جانش را كرده بودند معمولاً تفنگ دو لول بلژیكی خودش را همراه  می آورد. در ابرقو دو نفر تفنگ مجاز داشتند كه اسفندیار خان یكی از آنها بود. اسفندیارخان به سبك خوانین از ته گلو و تودماغی حرف می زد.

      «از ابرقویی خرتر پیدا نمی شود! آمده اید دوده یا جلسهٌ سیاسی؟ این مزخرفات را بچه ها ببرند توی همان دانشگاههای خراب شده حرفش را بزنند.  عرق خنك اگر هست بیزحمت یك استكان به من برسانید.»

      اسمال خان از عرق خودش ریخت و تعارف كرد. اسفندیار خان كمی عرق و ماست و خیار خورد. عرق خان مخصوص بود و معروف بود كه قـَدَر ده بطر اول هر نوبت عرق كشی را برای او  كنار می گذارد. خان خیار كوچك داخل بطری پرورش می داد و از شاه توتهای «دره زرشك» هم می گرفت و با عرق مخلوط می كرد. ادویه جات هم به عرق می زد و یك معجون مخصوصی درست می كرد. در عین حال، اسفندیارخان قبل از هر نماز دهنش را آب می كشید، استغفار می كرد، و بعد می ایستاد به نماز. اسفندیارخان مطمئن بود كه مورد غضب خداوند نیست  چون در آن سالی كه خیمه های زائران كعبه آتش گرفت، خان سالم در رفت «وقتی دیدم همه دارند همدیگر را زیر دست و پا له می كنند، من پریدم روی سر یك اتوبوسی. مردم مثل گله گاو از آتش فرار می كردند. عربهای بدو در اطراف خیمه ها كاری كه لیاقت اجدادشان را داشت كرده بودند و فراریها می افتادند توی آن كثافتها. كاكاسیاههای افریقایی هم كه مثلاً آمده بودند زیارت خانهٌ خدا ولی دستهایشان را داده بودند به هم و همه را مثل بولدوزر له می كردند می آْمدند جلو. من بالای اتوبوس ماندم. آتش به همه جا رسید مگر به اتوبوس من. از آن جا فهمیدم خدا با من خوب است.»

      همسفر اسفندیار خان، میرزاصالح، طبق معمول یك تشك و متكایی گیر آورده و لم داده بود. بیست و پنج سال بود كه كسی او را در میهمانی یا دوده ندیده بود. سیاه بختی میرزاصالح از حنجرهٌ داودی او بود. زنش نه می گذاشت در خانهٌ خود و نه در خانهٌ دیگران بخواند چون معتقد بود كه زنها عاشق میرزاصالح می شوند.

      میرزا صالح به اسلوب خاص خودش می خواند و تمام دستگاهها و گوشه ها و حتی از گوشه هایی كه دیگر هیچ كس از آنها خبر نداشت با اطلاع بود. هر صدایی كه از جانداری بلند می شد به  نظر او در گوشه ای و دستگاهی بود. میرزا صالح عمری را از آخوندی به آخوندی و از نزد تارزنی به تارزنی دیگر رفته و گوشه ها و دستگاهها را به روش قدما آموخته بود و جز از غزلیات حافظ نمی خواند كه همهٌ آن را از حفظ داشت و تفسیر آن را به چهارده روایت  می دانست.

      آفتاب مدتی بود كه از سر درختهای سپیدار رخت بسته و رفته بود. از كلاغها صدا می آمد.  قورباغه ها هنوز شروع نكرده بودند. باد خنكی كه اكنون از شرق آغاز كرده بود زلفان بلند میرزا صالح را تكان می داد. میرزا صالح ناگهان و بی مقدمه ای خواندن آغاز كرد:

آنان كه خـــــاك را به نظر كیمیا كنند

آیـــا بود كه گوشهٌ چشمی به ما كنند

دردم نهفتـه به ز طــــــبیبان مـــــــــــــدعی

بــــــاشد كه از خزانهٌ غیبم دوا كنند...

حالــــــی درون پـــرده بسی فتنـــه می رود

تـــا آن زمان كه پرده برافتد چها كنند

گر سنگ از این حادثه بنالد عجب مدار

صاحبدلان حكایت دل خوش ادا كنند

می خور كه صد گنـــاه ز اغیار در حجاب

بهتر  ز  طــــاعتی كه به روی و ریا كنند

پیراهنی كه آید از او بـــــــــــوی یوسفم

ترسم برادران غـــــــــیورش قبا كنند...

      میرزا صالح در ماهور آغاز كرد، هر بیتی را مناسب حالتش در گوشه های دلكش و عراق و سرانجام شكسته ادا كرد، و سپس به دستگاه بیات زند رفت و باز به شكسته و برگشت  به ماهور. خیلیها تمام این گوشه پردازیها و مركب خوانی را تعقیب می كردند و در دل آفرین می گفتند.

 

      دختری آهو چشم كه در یكی از سه اطاق دربسته انتهای ایوان نشسته و برای كباب نارنج قاچ می كرد نفهمید چه شد، تیغ تیز شستش را برید، اب نارنج در زخم رفت ولی او همچنان مات و متحیر به این آواز شگفت، به این بانگ مردانه كه از ایوان می گذشت، از فراز درختها می گذشت، از جالیزها می گذشت، از جویبارهای خنك ابدی می گذشت، و در جایی در میانه كوه و كویر معلق می ماند گوش می داد. Ì